ناگفته های من

برای نوشتن دیگر نیازی به ابرهای دلتنگ ندارم این روزها انقد دلتنگم که اسمان را عاجز کرده ام این روزها انقد بغضم را در سینه خفه میکنم که دیگر برای فریاد کشیدنم نای ندارم دلم برای روزهای زرد پاییزی تنگ شده که باران سخاوتمندانه تمام روحم را می شست ودر خاک دفن می کرد و برگهای دلشکسته از شدت غم من عبوس و تن مرده می شدند من همینم که از زمانی که لیلی برای مجنون نغمه عاشقانه میخواند و برایش ازعشق میگفت همینقد دلشکسته و پراز درد و غم بوده ام کاش ریسمان سر نوشتم را یکبار دیگر برایم ببافند تا اینبار نه غم عشق را بخورم ونه غم فراق رامن با گامهایی خسته و ناتوان با دلی زخم خورده از تقدیر با دستهایی که دیگر قادر نخواهد بود هیچ پرنده ای را به اسمان به پرواز دراورد من نفرین شده روزگارم که حتی به اندازه ای چشم برهم نهادن نفرین شوم  رهایم نکرد  

خستم از خودم از زندگی از روزهای سرد پاییزی از غبار ی که بر دلم نشسته از همه چیز بیزارم

من نفرین شده روزگارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 9:21  توسط ریحانه | 

دیر زمانی است که سایه ات را حس میکنم در قلبم شاید من دچار توهم شده ام اما می دانم که قلبم تنها با حضور تو اینگونه به طپش می افتد نگاهم را به هر سو که می اندازم نشانهای از خاطرات تو در انجا پیدا میشود یاد روزبارانی که نگاهت با نگاهم تلاقی کرد و اسمان با قشنگترین حالت آن را در دل خود  ثبت کرد یاد روزهایی که فارغ از تمام دنیا فقط خواستن بود ووصال فقط تو بودی ومن یاد روزهایی که من بیصبرانه نبودنت را در کنارم اه میکشیدم و تو نمی دانی با امدنت چه رقص و پایکوبی در دلم به راه می انداختی وای که چقد دلم برای آن روزها تنگ است دیگر دلم بعد از ان سالها نلرزید و گویی  او را از بلندی پرت کرده اند  چشم هایم دیگر به در دوخته نشد تا نظاره گر قامت زیبا تو باشددیگر روزها برایم میگذشتند بی انکه من دیگر انها بشمارم برای دیدنتُ می دانستم که دیگر باید روزهای بی تو بودن را  پس از این تکرارکنم  و تعداد سالهای بی کسیم را در دفترچه خاطرات سوخته دلم بنویسم می دانم نیستی و این را تمام ارغوانها به من گفته اند اما هرچه میکنم گوش دلم باور نمی کند و مدام میخواهد در انتظارت بنشیند   

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 8:38  توسط ریحانه | 

تقدیم به سبحان عزیزبرای بودنت

اي اشناترين زيباي من اي فراگير ترين صداي زندگي من اي باغ در باغ شكوفه زار اي همرنگ و همراه وهمسايه بهار، در تو چشمه هاي مهرباني مي جوشد ابرهاي عطوفت به شوق باريدن، گستره قلب ترا مي پوشاند. طراوت و لطافت وشكنندگي درونمايه توست قلبت آشيان عشق هاي بزرگ و اهورائي است با تن پوشي از گل چشماني باراني لباني متبسم در ميان ازدحام شادماني ودست افشاني از راه مي رسي اي رنگين كمان شادكامي با گلبوسه هاي محبت سيال روح بهاريت عطش ما را فرو مي نشاني افسردگي ها را دور مي سازي وچشمهاي مشتاق را به نوازش و تحسين زيبايي مي خواني با كلامي صميمي روي قلب ها طرح عشق ترسيم مي كني با خوش اهنگ ترين الحان عطر خوشبوترين گلها را مي پراكني چون باران وشبنم و نسيم گستره دلها را به طراوت وتازگي و نشاط دعوت مي كني اي لطافت سبزه زاران حشمت وشكوه وغرور استوار تمامي كوهساران عصمت مهتاب و شفافيت چشمه ساران برای از تو گفتن ناتوانم میدانم اما از نگاهم بخوانم تا بدانی در نی نی چشمانم نگاه  تو می درخشد.

 

 همواره چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!

تولد مبارک    

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:50  توسط ریحانه | 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 19:14  توسط ریحانه | 

 دیر زمانی است که از رفتنت گذشته و چه سخت است انتظاری که به  پایان نخواهد رسید و به همه دلتنگی های من پایان نخواهد داد میدانم در انتظارم  ذره ای امید نیست تا ذره ای  دلخوشم کندبه  این روزگا ر که دلش به حال هیچکس نمی سوزدگویی دلش راگویی یخی گرفته است که هیچ آفتابی ذوبش نمی کند
انتظاری که درکش مبهم است امیدی نیست و باز هم شاید امیدی هست اگر نبود تحمل ندیدنت سخت تر از این بود که هست و من اکنون دیونه ای بیش نبودم گرچه مجنونم اما هنوز به  خوبی میدانم که تو تنها ترین مرهم قلبم منی
دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ است برای نگاه های که تا عمق وجودم را می سوزاندو من تاب نگاه کردن به نگاهت را نداشتم جادویم    می کردکه با دیدنت طپش قلبم گوش فلک را کر می کرد
برای دیدنت
دلم تنگ است
ای باورمن  از عشق
کاش ...
دیگر نمی توانم نه دیگر توان نوشتن ندارم اثری که از دل به دستانم رسیده نیرویم را می گیرد و زمزمه مرگ را به گوشم می رساند.
در عجبم از صبری که خدایمان می دهد تا بسوزیم اما همچنان باقی بمانیم تا عشق مان زنده بماند  فکر می کردم بدون تو نابودم ولی باز هستم       و خواهم بود.
کاش آرامشت رابا دلتنگی هایم  برهم نزنم که من صبرم به خاطر آرامش توست.
ناله هایم را بی پاسخ نگذار
با من سخن بگو از همه آنچه در دلت ماند و هیچگاه به من نگفتی امروز می فهمم با وجود سال های بسیار در کنارت بودم  نمی دانم تو کی هستی اما تنها یک چیز را میدانم که بهترین منی.......
دوستت دارم تا همیشه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 17:14  توسط ریحانه | 

 

بی تو امشب باز يک گوشه نشستم در خيالم آمدم پيش تو و گفتم که خستم از همه چيز و همه کس به تو گفتم های های گريه کردم زار زار ناله کردم گفتم اينجا غصه دارم هيچکس را هم ندارم از همه چيز و همه کس من گسستم با همين دستهای بستم مثل اينکه کودک هستم از تو پرسيدم تو ميدانی که هستم؟ تو به من خنديدی و گفتی که باز هم در اين دنيای زيبا چشم بر خوبيها بستم

تو بگو وقتی خواب بودم چه کسی مداد رنگیشُ برداشت و فاصله ها رو پٌررنگ کرد ؟؟...نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد. نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم. نگاهم کرد دل به او بستم. نگاهم کرد اما بعدها فهمیدم فقط نگاه میکرد ...از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت ...آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد...حتی حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد

نمی توان از او رنجشی به دل گرفت ...بلکه باید تنها از خود رنجید...که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند ... و این خود دردی کشنده است  هنوز نگاه اش در چهره ام جا مانده است هنوز برای روزهای با بودنش عقربه ها را قسم داده ام تا کمی عجولانه تر گام بردارند من از روزگار خواسته ام که او را سهم زندگی من کنند او که برایم خود، خود روزگار است 

deborah.mihanblog.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 15:39  توسط ریحانه | 

آنچه ديگران گرسنگی می‌نامند سير می‌کند مرا و وجود خسته مرا آرامشی می دهد وصدای حزن انگیز مرا دیگر کسی نخواهید شنید آنچه ديگران شوربختی می‌نامند خوش‌بخت می‌کند مرا چرا ذره ای ازآن را به من نمی دهید تا در تمام روزنه های کور زندگیم بریزم وذره ای آسوده گردم  من گُل نيستم خزه نيستم گُلسنگم من هزار سال 
دامنِ سنگی گرفتم به‌دست تا فقط بتوانم دست های خسته ام را به جای تکیه دهم و بلند شوم و آنگاه سنگ باشم سخت باشم  دلم می‌خواهد درخت باشم می‌خواهم عمری دراز ريشه‌های تو را احساس کنم
و روز و شب از تو بنویسم  من می‌خواهم انسان باشم و زندگی کنم به‌سانِ يک انسان و بميرم به‌سانِ يک انسان   که تنها با آن چشم های خسته ام به اندازه یک پلک زدن آسوده خواهم بود

در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهاييست دلم من هم همان اندازره تنهاست وسعتش را می دانی  
دل من به اندازه یک عشق است که هنوز قاصدک خبرش را نیاورده است  
دل من امروز به بهانه های ساده خوشبختی من می خندیدبه گل رزی که در گلدان   روزم را با عطر وزیبایش سپری می کردم به نهالی که در باغچه خانه مان کاشتم که هنوز ذره ای سبز نشد که کلاغ شوم روزگار از راه نرسیده آن را خورد و رفت
   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 15:55  توسط ریحانه | 

امروز در دورترین نقطه زمین برای من ذره ای جا نیست تا بنشینم وبرای تمام روزهای دلتنگی ام گریه کنم برای تمام افسوس های که داشته ام برای تمام بغض های که در دل خود خفه کردم وهیچ کس هیچگاه صدای آن را نشنید برای تمام ساعتهای تنهایی که در تنهایی بسر بردم وکسی برای یافتن آن ذره ای دلخوشم نکردهیچ  کس هیچگاه نفهمید که زندگی من در روزهایی آفتابی هم هوای ابری داشت  در روزهایی که قاصدک برای همه ارمغانی داشت برای من تنها سوزه باد مخالف  را آورده بود  برای منی که تنها منتظرش بودم چقدر سخت است که تمام زندگیت را، آرزوهایت را، رویاهایت را، تمام فکرت را،در کیسه زمان ریخته  باشی آن رابه دوش انداخته باشی ووقتی بخواهی آنها ببینی همه آنها ازکیسه روزگارت افتاده باشندوقتی برای جبران نداری چراکه آن موقع می فهمی  که زمان از حرکت ایستاده است  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 12:15  توسط ریحانه | 

 

می دانم که  هر سلامی سرآغاز یک پایان است و هر پایانی سرآغاز یک خداحافظی دردناک اما چاره ای نیست باید آن را پذیرفت وباور کردو از آن نوشت می دانم که سلام من خود پایانی را با خود می آورد اما آغازش کردم سلام زندگی سلام ای دلتنگی عزیز،و رفیق اشک های بی هدفم کجایی، سلام ای ثانیه های برباد رفته، سلام غربت غریب که مرا با چنگال ها حریص خود در برگرفته ای، و لحظه ای رهایم نمی کنی سلام ای رفیق دلتنگی هایم همدم بی کسیم همراز بی قراریم مرهم دردهای سوخته قلبم نگاهت که باشد زندگی می بارد در رویای من، دستهایت که باشد امید بلند شدن بسیار است تو که باشی من در کوچه ها بی هدف دیگر سراغ جاده  امید را از یک عابر غریبه نخواهم پرسید او که کوچه ی بن بست را به من نشان خواهد داد وقتی تو نیستی نه هست های من آنچنان که باید باشند ونه نیستهای من آنچنان که در وجودم ناپددید گشتند پیدا خواهند شد  سلام مهربان ترین مهربانان با کدامین واژه مقدس تو را بیان کنم که بهترینی خدای خوب من سلام چقدر دلم برای نگاهت برای صدایت برای دست های مهربانت آن موقع که دست هایم را می گیری تا از نردبان زندگیم نیفتم چقدر دلم برای آن ساعتهایی که باهم  می نشستیم ومی گفتم       وگریه می کردم وشکایت می کردم ودعا می کردم والتماس  می کردم تنگ شده است خدای خوبم نگاهم کن تا چشمهایم سوی دیدن به خود گیرند و امیدم ده تا در باتلاق در ناامیدی غرق نشوم

دلم برای از تو نوشتن تنگ است و تو می دانی تمام دلتنگیم را ،و توکه می دانی اشک من با شتابی بی هیچ تلاشی می بارد و تو میدانی که قلب من چگونه طپش خودرا برای زندگی کردن از دست دادو روزنه امید برایم کور شده بود و آن موقع تو فقط می دانی که چه دلتنگ بودم؛ خدای من  برای از تو نوشتن واژه ها را کم آورده ام .. دل کوچکم بهانه ی دیدار  تو را دارد ... خدایا ! ای خدای بی پناهان  ای خدای بی کسان ای خدای عزیزم که ذره ای ازتمام کج خلقی هایم آن موقع که  باید برای دیدار بشتابم آن موقع که سخت محتاج نگاهت هستم آن موقع که سخت کم آوردم من بنده ی خوبت نبودم می دانم آن موقع که تو خواستی من نیامدم ، این روزها عجیب دلتنگ تو هستم چقدر پشت دیوار کبود احساس نشسته بودم تا شاید صدای آشنایی مرا بخواندو من چه پوچ می پنداشتم در حالی که کنارم  نشسته بودی و متنتظر بودی تا ذره ای نگا هم باز شود وگوشهایم صدای دل انگیز تو رو بشنوند سستی از خودم بود که گوش هایم آن موقع هر صدایی را می شنیدی جز صدایی تو را، اکنون هر چه گویم پشیمانم جز افسوس و ندامت چیز دیگری برایم ندارد تو همه ی  اینها را می دانی ومن از اینکه تو می دانی شرمسارم می دانی که چقدر در جاده های خلوت حسرت پرسه زدم تا شاید نشانی از تو بیابم و غافل از ینکه نشانی  در دستم بود و من آن را از خود مخفی کرده بودم یا شاید اینگونه به خود تلقین کرده بودم که هیچ نشانی ندارم  چقدر در کوچه پس کوچه هایی غریب وجودم راه رفتم تا شاید اثری از تو بیابم. چقدر فانوس نگاهم را به جاده های دراز آویختم  و با نگاهی منتظر  چشم به نگاه آن دوختم کجایی ای پناهگاه غصه های بی پایان من  کجایی رفیق تنهایی هایم ... چقدر از من دور شده ای .. کدام نگاه تو را آنچنان محصور خود کرده که دیگر از دل خسته من یادی نمی کنی؛ و دیگر سراغی از قاصدک های  که برایت می فرستادم نمی گیری چرا دیگر نامه های بی قراریم را جواب نمی دهی؛ شاید من تو را دلگیر کرده باشم اما تو می دانی که چهقدر محتاج توام ای عشق من چرا برای نگاههای عاشقانه ای که به تو می اندازم دیگر نگاهی نمی اندازی؛ جادوی کدام کلام تو را از من اینچنین دور کرده است .... کدام عاشقی عاشق مهربانی تو شده است 

چقدر این روزها دلتنگ توام .... چقدر دلم برای از تو نوشتن تنگ است مرا که نوشتن از تو تنها دلخوشی روزگارم بوده .... دیگر مرا به نامم نمی خوانی ... دلم برای صدای پر مهرت چه شور عجیبی می زند گویی طوفانی ترین روز یک دریای خروشان است که صدای امواجش گوش فلک را کر کرده است  رفیق دلتنگی هایم کاش انروز که به دیدارت آمدم کوله بارم را پر از وجودت کرده بودم تا همیشه خدایی می بودم تا آن موقع که ناامیدی محکم بر سرم می زد وجودم با احساس وجودت ارام شد کاش آن موقع که برایم ارتفاع بلندی را در نظر گرفته بودی می گفتم خدایی من از ارتفاع می ترسم من تحمل این پرواز را ندارم من پر پرواز ندارم خدای من کاش می گفتم خدایا من شاگرد ضعیفی هستم تو را رو سفید نمی کنم چون تو معلم می بودم ومن باید امتحان می دادم تا قبول شوم اما خدایا  تمام توانایی من همان بود که دیدی  می دانم که ان قدر یاس ونامیدی خواندم و گله کردم که قلبت را شکستم که خدایا چرا برای این  پرش مرا از میان این همه شاگرد انتخاب کرده ای  ... همون روز که سلامم کردی و من  گویی زبانم قفل شده بود وهیچ نگفتم. چقدر صبور کردی  و به من گفتی من همانم که تو مرا بهترینی خواندی و به من گفتی من اینم   

من رفیق دلتنگی هایتم

خدای بی کسان

خدای بی پناهان

سنم به اندازه سن توست

و زیبایم را می توانی در زیبای خودت ببینی

ولی من سرم پایین انداخته بودم و ندیدم انچه را که برایم نوشته بودی و بی آنکه حتی معنایشان را بفهمم باز در خود فرو رفتم و تنها فقط حرف ها و نوشته های خودرا می دیدم تو مدتی سکوت کردی  و باز دوباره مرا خواندی  چقدر  ..... چقدر صدایم می کردی و صدایت را می شنیدم ولی هیچ  پاسخی نداشتم که بدهم  ....  یادت هست .. هر روز ... هر ساعت .. هر لحظه .. ساقی ساقی ساقی با تو هستم... چقدر به نام خواندی مرا .. ولی افسوس !

سلام ساقی هروقت با این نام مرا می خواندی نمی دانی که در دلم چه غوغایی می شد       

چقدر آنروز آسمان دلت ابری بود .. اخر چرا خدا ،  من مقصرم می دانم حتی نپرسیدم چرا دلتنگی ولی خودت گفتی که برای دوستت که بیماراست دلتنگی

من باز مست و مدهوش تر از قبل ...از تو نپرسیدم دوست که نه ... واژه دوست واژه پرمسولیتی است ولی نپرسیدم او که بود ...   که تورا اینگونه نگران خودش کرد دردل به دوستت غبطه خوردم که تو اینگونه عاشقانه دوستش داری و تو را بی آنکه من ذره ای از نگرانیت کم کنم رفتی   

خوب یادم است بعد از اینکه رفتی آسمان دلت شروع به فریاد کرد و بعد سیل اشک های قشنگت بر روی دل خشکیده زمین جاری شد و من نپرسیدم .. رفیق دلتنگی هایم چرا انقدر دلتنگی ....

من یادم رفته بود برای چه دیشب نخوابیدی ... من یادم رفته بود بپرسم دیشب چه کسی بیمار بود ... ولی الان خوب بخاطر دارم .که آن بیمار خودم بودم که تورا اینگونه پریشان کرده بود همانی که زمزمه های دعاهای مادرم را تو فرشتهایت گفته های بودی  که مورد استجابت قرار دهد تو بودی که از پنجره تا خود صبح مراقبم بودی ولحظه ای تنهایم نگذاشتی تو بودی که چشمهایم را به  امید روز دیگری بستی تا فراموش کنم که چه کر ده ام تو چقدر بزرگی خدای من ولی  افسوس که من چقدر دیر به یاد آوردم

آن روز را به یاد دارم زمانی که سرگرم بودم یادت است که مرا خواندی و صدایم زدی چه آهنگ دلنوازی دارد صدای تو و من در جواب گفتم خدایا من کمی کار دارم بعدا به دیدارت می آیم و با هم حرف می زنیم   ... چند بار صدایم زدی ولی من بی پروا تر و بی خیال تر و بی معرفت تر از آن بودم که جوابت را بدهم  چقدر دلت را شکستم .. چقدر اذیتت کردم ... چقدر نا رفیقی کردم .. چقدر نابلد بودم ....  چقدر بدقولی کردم و سروقت به دیدنت نیامدم وتو را  منتظر خودم گذاشتم  ... ببخش اگر که یار نبودم .. ببخش اگر گرفتار نبودم.  

آن روزها دیگر حتی به وعده هایم هم عمل نمی کردم ... نمی دانم حتی جانمازم همان  که هدیه تو بود را کجا گذاشته بودم ... چقدر تحملم کردی و  مستانه خندیدنم را نشنیدی  و گناهانم را نادیده  گرفتی ولی خوب می دانم دلت کاملا شکسته بود.  

 ونمی دانم دوباره با چه رویی هنگام ناامیدی ودرد به سراغت می آمدم وآن موقع هم انتظار ببخش و عفو را از تو داشتم  همیشه دوست خوبی نبودم ولی تو عجب رفیق دلتنگی بودی ...چقدر صبور بودی در برابر تمام بدی هایم ...  هیچ وقتی از رفتن حرفی نمی زدی .. هر وقت در لبه تاریکی بودم برایم هزاران فانوس می آوردی .. هر وقت دستانم سرد می شد آرام دستانم را می گرفتی ... چون می دانستی  سر به هوا هستم هر روز آدرس خانه ات را برایم می فرستادی ... اما دیگر ... چه کار کرده بودم که انقدر بی رحمانه دلت را شکستم تا جایی که تحملت به سر رسید و مرا تنها گذاشتی  

تو رفتی و من تنها ماندم .... شاید آن روزها پیشم بودی فکر می کردم خوشبختم و دلم را خوش کرده بودم به دلخوشی های این دنیا ...  ولی از اون روز به بعد که دیگر تنهای تنها شدم دیگر صدایم نکردی ..... تازه فهمیدم بی تو چقدر تنهایم ... تازه فهمیدیم در این دنیا بدون تو چقدر غریبم ... چقدر دلتنگم این روزها. 

به بزرگی خودت قسم دلتنگت هستم ... می دانم در حقت نارفیقی کرده ام .... می دانم در این مدت هزاران بار به تو قول دادم اما باز ... همه اینها را خوب می دانم .. می دانم خیلی جاها حواست به من بود .. خیلی وقتها که آدرست را گم می کردم و از یاد می بردم برایم می فرستادی ... می دانم همیشه دستم را می گرفتی ... ولی خوب ..

باز هم بزرگی از توست .. خودت گفتی من عظیمم ... من رحمانم .. من رحیمم ....

ادرس خانه ات را گم کرده ام .... نشانی جدیدت را به من بده تا دوباره تورا ببینم که آن روزتولد من است ... دوباره رفیق دلتنگی هایم شو .. دستهایم یخ زده است .... به بزرگی خودت قسم هر روز که از خواب بیدار می شوم منتظر صدای گرمت هستم ..  خدایا پریشان توام مرا دریاب

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 11:31  توسط ریحانه | 

رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من بی آنکه ذره ی به  فکر شکستن دل باشم آن زمان نمی دانستم که تو و دلت برای حرف های من ذره ی ارزش شنیدن قائل نیستید بهارم را به پاییزی خزان دیده تبدیل کردی تو براستی که هستی    ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی و همانی که از قعر آرزوهایم آمدی  برایم ناشناسی، باورش سخت است که رویا ی واقعی من اینگونه زود به کابوس تبدیل شده باشد چشم هایم را می بندم تاتو را در عمق وجودم حس کنم و بفهمم که تو آنی نیستی که در فراقت سوختم واینگونه خاکستر شدم  آن زمان فکر نمی کردم که تو شاید....... و  نمی دانستم که نسیمی یا شاید رهگذری که تنها شاید برای پیدا کردن نشانی خانه دلتنگی ازاین کوچه عبور کرده باشی چرا که من اینجا تنهای تنهاترینم

رفتی بی آنکه بدانی که دلیل آمدنت چه بود و امروز هم بی آنکه بدانی میروی، آمدنت را هیچ شقایقی خبر نداده بود اما نمی دانی که هنگام رفتندشقایق ها چه دلسوزانه در فراق تو

 می گریستند آن روز دلت از سنگ شده بود و نم نم باران که بر سرت می بارید  ذره ی وجودت را آب نکرد تا بمانی و برایت از بی وفایی روزگار بگویم افسوس که زود ،دیر شد

 نمی خواستی هم قسم باشی من باور کردم که دیگردرآسمان تو دیگر ستار ه ی من نور درخشیدن ندارند باور کردم که در روشنایی کامل راه ،  راهی برای رفتنم نیست باید ایستادو برای روزهایی که رفتم و به بن بست رسیده ام  افسوس خورم که ای کاش .......و هیچ وقت جواب  ای کاش هایم را نگرفتم.

من ماندم و یک عمر خاطره و حتی باور نکردم این بریدن را
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...
رفتی و گریه هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که .....................

کاش باور می کردی که من روزهایم را با ذکر نام سر می کنم اما تو هیچ کدام از باورهایم را باور نکردی.

پاییز تو را به یادم می آورد که چطور تمام گل های آرزویم را زیر پایت خرد کردی ونمی دانی که من در فصل پریشانی باغ و هیاهوی زمان از تو گفتم با برگ های زرد شده درختان آن زمان هم تو از یادم نرفته بودی در زمانی که برای زنده ماندن و زندگی کردن یادت را به باد سرد پاییزی داده بودی و من با نسیمی گذرا در پی تو بودم اما باد با خود تمام یاد وخاطره تورا  ناجوانمردانه از یادم برد چه حزن انگیز و شکننده، تو کجا بودی در موقع دلتنگی باغ و چه می کردی درمیان هیایوی زمان 

نمی دانی که من دیگر  در میان باغچه آرزویم تورا دفن کرده ام می دانم که دیگر برای سبز شدنت امیدی نیست تمام روزنه های امید کور گشده اند و مجال نفس کشیدن رااز ما بردهاند     

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:57  توسط ریحانه | 

نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

 

سهراب میگه : ای کاش در آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من می سپردم که مراقب باشی جنس این جام بلور است پر از عشق و غرور است مبادا بازیچه شود می شکند

اين روزها انگار باد به گوش آدمها مى رساند ، که چقدر تنهايم ؛ عجيب است همه مى خواهند دوستانه خلوتشان را ، با من قسمت کنند ! حتما چشمهايم هر صبح ، به راحتى باران ديشب را ، لو مى دهد  

 

 زندگي دفتري از خاطره است ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ،چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم

عشق مرگ نيست زندگي است. سخت نيست عين سادگي است. عشق عاشقانه هاي باد وگندم است . اولين پناهگاه کودکي آخرين پناهگاه آدم است. زندگي زيباست حتي اگر کور باشي ؟ خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي؟ اما بي ارزش است اگرثانيه اي عاشق نباشي اگر مي دانستي دل ترک خورده ي من با ياد چشمان باراني ات شکسته تر مي شود هيچ گاه به من پشت نمي کردي اگر مي بيني کسي به روي تو لبخند نمي زند علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن

 wWw.AriaMobile.Net-تصاویر عاشقانه

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 18:30  توسط ریحانه | 
عکس های عاشقانه www.beterkoonim.com

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 15:36  توسط ریحانه | 

از کجایی این داستان باید بنویسم در حیرانم از بی وفایی روزگار از بدشانسی خودم  از غربت از تنهایی از دوری تو همه ی اینها را که با هم و کنار هم بگذارم می شود زندگی من پس ببین که زندگی من چقدر سخت وطاقت فرسا که تنها با چشم بر هم نهادن و غصه خوردن می گذرد از تو اگر بخواهم بنویسم از خودت از دلت از عشقت از دوریت چقدر روزگار بر ما سخت گرفت چقدر روزگار دلش سخت شده بود هر چه که گریه کردیم التماس کردیم دعا کردیم بی فایده بود چرا     هنوز برای بسیاری از سوالات که در ذهنم نقش بسته چراهای بسیاری جا مانده که به هیچ کدام از انها پاسخ نداده شده است ومن باید بی جواب به همه ی انها از دنیا روم از دست تو ناراحت نیستم از روزگار از دنیا از این دنیای بی ارزش ناراحتم که چرا اون که می داند و می تواند که ما باید در انتظار باشیم و هیچ گاه طعم وصال را نخواهیم چشیدپس چرا روزاول روزگار من وتو را در یک مسیر قرار داد تا با هم همسفر شویم ونیمه راه بی خبر و بی دلیل جدا کند ومیسر ها را از هم و لی نمیداند  دلهایمان را  نمی تواند از هم جدا کند او شاید بتواند ما را از دید هم نهان کند ولی چیزی که همیشه با ما می ماند عشقمان است که تا اخرین روز در قلبمان هر روز بیشتر از روز قبل می درخشد وپایدار می ماند الهه نامیست که هیچ گاه از خاطرمن  نمی  رود چون نامی ست که تو ان را انتخاب کردی پس تو هم ریحانه را هیچ گاه از یاد مبر

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 9:43  توسط ریحانه | 
  

 

 

این رویای زندگی من با تو است با من باش که قلب من تنها تو را می خواهد زندگی که با تو تنها برایم معنا پیدا می کند به کلبه عشق خود رویم ودست در دست هم خوشبختی را حتی برای لحظه ای هر چند کوتاه با هم حس کنیم می دانی قلبم با دیدنت جان دوباره گرفته و چشم هایم حالا دیگر مشتاق تر از هرروز لحظه ها را می شمارد تا در چشمان تو باز شوند لحظه دیدار تو برایم انقدر شیرین بود که ان لحظه حس می کردم خوشبخت ترینم با تو بودن هر چند کوتاه اما به اندازه تمام عمرم شاد بودم نگاهت آتش به دلم انداخت وآن محبتی که از نگاه تو به دلم جان دوباره ای داد می دانی که تنها تو را دارم و تنها به تو فکر می کنم از امشب تنها برای رسیدن به رویای  که با هم داریم دعا می کنم این را به شوق دیدار تو نوشتم بپذیر از این دل عاشق و بیقرار

تقدیم به تو که تنها دلیل زندگیم هستی

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 15:51  توسط ریحانه | 

سلام پنجره ای است گشوده به سوی آسمان پر از ستاره پنجره ای گشوده به سوی دریای بیکران نیلگون آبی دریچه ای است گشوده به سوی دشت پر از گل و گیاه

پس دریچه ی قلبم را می گشایم واز آن دسته گلی بنام سلام تقدیمت می دارم امیدوارم که بپذیری

بگذار دفتر مبهوت نگاهت را ورق بزنم ودر خیال چشمهایت سفر کنم بگذار پنجره نگاهت را بگشایم ودر پناه سایه بان چشمهایت اندکی بیاسایم بگذار در ارتفاع نگاهت پرواز کنم ودر ضریح چشم هایت لحظه ای درنگ نمایم بگذار با نگاه سبز آفرینت حرف بزنم ودر زیر باران چشم های صحرایت را بسرایم بگذار از عطر مهمان نوازی نگاهت سر شار شوم و به چشم هایت ایمان بیاورم دوست دارم در ژرفای نگاهت جاری شوم ودر برابر چشم هایت دو رکعت شعر عشق بخوانم و چشم هایت را برای همیشه قاب کنم و با جادوی آن همه مردم را خواب کنم و تو را برای همیشه در کنار خود بینم دوست دارم همواره از عشق تو سخن به میان آورم و چشم هایت را برای دنیا تفسیر کنم نمی دانم توان آن را خواهم داشت با نیروی عشق تو آری

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:5  توسط ریحانه | 

در این غروب تنهایی ام تنها امید دیدار توست که مرا زنده نگه داشته است در این سکوت بی پایان غم هایم در جست وجوی نوری از وجود تو می گردم تو که هستی که حتی یادت در دلم آتش می افروزد که تا امروز آنرا نچشیده بودم تو که هستی قدیم هایم برای رسیدن به تو اینقدر قوی شده و دستانم برای گرفتن دستان مهربانت لرزیده و قلبم برای دیدنت به طپش افتاده  عطر نفس هایت را در جانم برای یادگاری جا گذاشته ای تا هر دم به یادت افتم وبه خود بگویم تو که هستی فرشته نجات من یا نوری از امیددر دیاری غریب

می گذرم از هرچه بوی بی تو بودن را می دهد

با تو بودن را دوست دارم و به بی توبودن هرگز نمی اندیشم      

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 16:17  توسط ریحانه | 

حالا من دیگر کاری جز انتظار دیدن تو را ندارم برای من انتظار تو بهترین است من دیگر چشمم تنها  به جاده ای است که تو از ان می ایی و قلبم را با امدنت می لزرانی چراکه تاب نگاه کردن به تو راندارم حس می کنم از عشق زیاد چشمانم کور می شود وروی زیبای تو را نمی بینم    من در  دریایی عشقم که تو برایم از کویر اخساسم بوجود اوردی  تنها قاب نگاه تو را می بینم   کنار ساحل  عشق چشم به راه تو نشسته ام تا تو بیایی ودر کنارم بنشینی وحضورت را با تمام وجود احساس کنم در این اسمان مهتابی من به چهره تو خیره شده ام که همچو ماه می درخشی و تو خود می دانی تمام وجودم لبریزاز عشق و محبت  توست با تمام وجودم در این ابی بیکران عشق فریاد می زنم دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 16:8  توسط ریحانه | 

خسته ام از همه چیز از همه کس از زندگی از خودم از ان کلاغی که دیگر به خبر بد اوردنش عادت کرده ام   از  زنده بودن از زندگی کردن در دنیایی که هیچ دلخوشی از آن ندارم تا کی باید روزهایم را با اشک سپری کنم تا کی دلم در حسرت و انتظار باشد   تا کی قلبم را از  درد و غصه انباشته کنم تا کی باید صبر کنم  چرا ان که سرنوشت مرا می نوشت لحظه ای خوشی در ان قرار نداد چرا لحظه ای تبسم در ان قرار نداد چرا اشک را یار همیشگی من نهاد به اطراف که نگاه می کنم خود را بدبخت ترین می دانم از او می خوام که حالا که سرنوشت مرا انگونه که خودش می خواست نوشت مرگ مرارا که در صفحه سرنوشت کمرنگ است پرنگش کند و ان را مقدم بر تمام اعمال دیگر من بدارد درد بدیست درد بی کسی درد نداشتن همدم درد بی کسی  اخر جاده رسیدن به تنهایی انگیزه می خواهد که من این روزها تنها چیزی که در وجودم نیست انگیزه است برای چه باید زنده بمانم وقتی خالق مرا فراموش کرده وقتی هر چی به در خانه اش می کوبم در را به رویم باز نمی کند  اشک  می ریزم التماش می کنم از اومی خواهم مرا پیش خود برد به جان خودش من تحمل ندارم من یعقوب نیستم نمی توانم این همه درد  را تحمل کنم من اماده ام تنها برای مرگ تنها برای رفتن من دیگر هدفی ندارم در ناامیدی غرق شده ام دیگر تلاشی برای نجات خود نمی کنم چون دیگر نمی خواهم در این دنیا زندگی کنم چون دیگر انگیزه ای برای ماندن ندارم نمی خواهم هر روز که از خواب بیدار می شوم جز ناراحتی و اشک ریختن چیز دیگری ببینم من بریده ام نمی توانم خاطرات بد زندگیم مرا ذره ذره ذوب کند  یک لحظه که چشم هایم را می بندم جز تصویری از روزهای بی کسی ام چیز دیگری برایم مجسم نمی شودمن تنها و بی کس دراین دنیا  نباشم بهتر است پس چرا خدا در این روزهای سخت به دادم نمی رسد مگرمن هم بنده اش نیستم چرا هر چه التماسش می کنم جوابی نمی دهد مگر من چه کرد ه ام که اینگونه باید باشم واز زندگی کردن بیزار باشم تنها راه درمان تنها مرگ است  و رفتن زیر خروارها خاک  وانجاست که من دیگر ارامش دارم ان روز دیگر من به قطره اشک هایی که دیگرا ن برایم می ریزم احتیاجی ندارم دیگر به ناراحتی ظاهری دیگران اهمیتی نمی دهم ان روز من دیگران با ارامش چشم هایم را روی هم می گذارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:34  توسط ریحانه | 

برای  تو اگر از اسمان ستارها را بچینم و در دامنت بریزم باز هم کم است خورشید دربرابر مهربانی و گرمی قلبت هیچ حرفی برای گفتن ندارد قلبت چه قلب بزرگی است که همه دردها و غم های من در ان جا می شود و هیچ گاه گلایه وناراحتی نمی کند اوکه به تو این قلب بزرگ را داد می دانست تنها تو لیاقت ان را داری دستهایت راکه می گیریم حس ارامش از ان به قلبم می رسداز این که تو را دارم سپاسگزار خالق توتنها هستم  تو را که از عرش آفرید ودر فرش زمین قرار داد تا ما بتوانیم با وجود مقدس شماچند صباحی را در این دنیای فانی باشیم هیچ گاه آن لالایی عا شقانه را که در گوشم زمزمه کردی از خاطرم نمی رود با وجود تو بود که عشق را شناختم  با وجود تو بوددر شبهای طوفانی زندگی هراس به دل راه ندادم ان دعاهایی که تو برایم  خواندی صدای ذکر تو در فضای خانه پیچیده و انجا را عطر آگین کرده تو یی بالاترین معراج یک زن تو نور و امیدی پاره تن توی ای مادر صفا و نور خانه برکت وجود ت شور خانه خدا از میان تمام مخلوقاتش بهترین ها راتقدیم تو کرد تا بهشت را در زیرپای تو قرار دهد انگاه که تو رادارم زندگی روال عادی خود را دارد وقتی از همه دل کنده می شوم به آغوش تو پناه می آورم ارام ارام شروع می کنم به گریه کردن حرف های که در  دلم سنگینی می کند جز تو به چه کسی می توانم بگویم تو که محرم رازی برای تو باید کدامین دسته گل را بچینم  تا بهترین عطرها را تقدیمت کنم من در حیرانم برای تو باید چه کرد تا بتوان گوشه ای از فداکاری های تو را جبران کرد من ناتوان از انتخاب آن فقط بایک جمله بیان می کنم امیدوارم از من پذیرا باشی دوستت دارم مادر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 17:39  توسط ریحانه | 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 9:32  توسط ریحانه | 

به  ساعت نگاه می کنم دلم برای دیدنت لحظه شماری می کند برای دیدن تو باید خودم را آماده کنم دیدار تو به همین سادگی ها نیست سعادت می خواهد و دل پاک و تو خود باید بخواهی نمی دانی چقدر برایت حرف دارم حرف هایی که به هیچ کس جز نمی توانم بگویم وقتی روبه روی تو قرار می گیرم سرم را پایین می اندازم تاب نگاه کردن به چشم های تو رو را ندارم می دانم از دستم ناراحتی چرا به راهی که تو گفتی نرفتم و لی باز هم تو انقدر خوبی که مرامی بخشی این را می دان  آنگاه که در خلوت خود هستم حرف های را که باید به تو گو یم  مدام  با خود مرور می کنم که مبادا از یادم رود  وقتی از همه جا رانده شوم وقتی  دلم گرفته باشد وقتی که قلبم به سختی زند ان وقت وجود توست که مرا به زندگی باز می گرداند تو چه قلب بزرگی داری برای همه گله های من ناراحتی های من بدی هایم باز هم جا دارد تو هیچ گاه مرا از خود نراندی با همه این بدی ها محرم راز  منی  تو چقدر می تواند راز دار  وفادار   باشی دلت چه دل برزگی است که این گونه سنگ صبور من می شود جلوی تو دیگر ریای ندارم می شو م همان کسی که هستم تو با دیگرا ن فرق داری جلوی تو دیگر نقاب به چهره ندارم راحت زار می زنم گریه می کنم دلم سبک می شوم از تو می خواهم براورده سازی آرزوهایم را وقتی تو باشی حرف های که دیگران   به من می زنند برایم بی ارزش است روزی از راهی می گذشتم چندنفر انجا بودند من از امید هایم میگفتم که  تو به من دادی از زندگیم از رویاهایم از اینکه اگر تو با من باشی بهشت مال من است ولی آنها به من می گویند  که تو فقط بهترین بندهایت را به بهشت می بری و من هیچ شانسی ندارم ولی من به انها می گویم که تو به من گفتی میروم به بهشت اگر همیشه با تو باشم   تو از من می خواهی همچون معشوقی که  چهره عاشق همیشه جلوی چشمش است باشم  ومن نیز لحظه ای از تو غافل نشوم ولی نی دانم چرا بعضی وقتها که باران یآس و ناامیدی بردلم می بارد حس می کنم که تو از من غافلی حس می کنم دوستم نداری شاید به دیگری توجه بیشتری داری که در عرش است و  من  در آن لحضات به تو می گویم مگر من چه گناهی کردم که باید اینگونه مجازات شوم همش می نالم و گله می کنم التماس می کنم تو رو قسم می دهم به جان بهترین بندگانی که داری به تو می گویم که من صبر ندارم تحمل ندارم طاقت این همه سختی ندارم  فراموشم نکن دستمو بگیر و بلندم کن و من برای بلند شدن دستهایم را تا عرش تو بالا می اورم که دستهای سخاوتمندی داری آن را بگیری حس شیرینی است وقتی تو را دارم معبودم رهایم نکن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:0  توسط ریحانه | 

حس می کنم برای   از تو نوشتن خیلی کوچکم جراکه تو انقدر بزرگی که در وصف نمی توانم هر آنچه را که تو داری بیاورم همیشه نوشتن در مورد بهترینها سخت است همیشه در مورد بهترین ها نوشتن دل بزرگ می خواهد وعشق بسیار و من امروز باشهامت می گویم هر دوی اینها را دارم تا دیروز معنی جاده را نمی فهمیدم فکر می کردم جاده فقط راه را نشان می دهد همین تا دیروز انتظار برایم وجود نداشت حس من ساده بود پر بود از احساس بودن و زندگی کردن ولی امروز می دانم که در آن روز گار من فقط جسم بودم روحی در من نبود تا معنی طپش قلب را بفهمد دلی نبود تا برای کسی شور زند و چشمی نبود تا در فراق کسی خیس شود تا دیروز من فقط از جاده می گذشتم بدون آنکه هدف داشته باشم بدون آنکه مقصد برایم مهم باشد اما امرورز همه وجودم پر از انتظار است پراز انتظار دیدن تو امروز دیگر در نقشه راه من شهر تو مقصد است امروز دیگر من جاده را به عشق دیدن تو طی می کنم امروز گام هایم را  از همیشه محکم تر می گذارم تا زیر پایم  خالی نشود و تو را  در نیمه های راه از دست ندهم وسقوط کنم امروز دیگر چشهمای خوب  شوری اشک  را در فراق تو همچون عسل به کامم می ریزد تا باور کنی که این منم  باهمه سردی ام عاشق شده ام با چشم تو به دنیا نگاه کردن چقدر زیباست تا دیروز هر روز برایم باروز قبل فرق  نداشت ارزوی مرگ را در ثانیه های زندگی خود می کردم  اما دیگر برای زنده ماندنم  ثانیه ها را  از دست نمی دهم وبه شوق دیدن تو طی می کنم چقدر سخت بود زمانی که طوفان نفرت تمام وجودم را گرفت و مانند گردبادی مرا به دورترین نقطه زمین پرتاب کرد  و آنجا از بی کسی مدام ناله سر می کردم و از همه چیز نفرت داشتم تا تو امدی و ان شد که اکنون هستم من شدم رویایی ترین فرد روی زمین  و من از قعر چاه نفرت به عرش دوست داشتن بردی

عکس و عشق

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:43  توسط ریحانه | 

روز مرگم اشک را شیدا کنید روی قلبم عشق را پیدا کنید روز مرگم خاک را باور کنید روی قبرم لاله را پرپر کنید جامعه را خاک وخاکستر کنید خانه ام را وقف نیلوفر کنید پیکرم را غرق در شبنم کنید روی قبرم لاله را خم کنید روز مرگم دوست را دعوت کنید دور قبرم را کمی خلوت کنید بعد مرگم خنده را از سر کنید رفتنم را دوستان باور کنید 

باورکنید که من رفتم و اکنون نظاره گر غروب من باشید

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 8:40  توسط ریحانه | 

چقدر دلم دلتنگ است فقط تو می دانی من تنها تو را دارم و این را تو خوب می دانی چقدر دوست داشتم با تو سخن گویم و این را زمانی خوب درک کردم که زمانی  که بغضی  عجیب راه گلویم را بسته بود ومن قادر به زندگی کردن نبودم

اما تو انقدر خوب بودی که بامن حرف زدی وانگاه من معنای زندگی رافهمیدم

گفتم :خدای من دقایقی بوددر زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پراز دغدغه های دیروز بود وهراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم آرام برایت بگویم و بگریم  در آن لحظات شانه ی تو کجا بود 

گفت :عزیز تر از هرچه هست تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی اینگونه زار بگریم

گفت :عزیز تر از هرچه هست اشک تنها قطره ای است که قبل از انکه فرودآید عروج می کند اشکهایت به من رسید ومن یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی واز حوالی آسمان چراکه تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

گفتم :آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی

گفت :با رها صدایت کردم آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی تو هرگز گوش نکردی وآن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز تر از هرچه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید

گفتم :پس چرا آن همه درد در دلم انداختی

گفت :روزیت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی پناهت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی بارها گل برایت فرستادم کلامی نگفتی می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی

گفتم :پس چرا بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی

گفت :اول بار گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم تو باز گفتی خدا ومن مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان باراول شفایت می دادم

گفتم :مهربانترین خدا دوست دارمت

گفت :عزیز تر ازهرچه هست من دوست تر دارمت  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:25  توسط ریحانه | 

عشق یعنی عشق  یعنی یک سلام ویک درود ومحنت در درون عشق یعنی یک تبلور یک سرود عشق یعنی قطره ودریا شدن  یعنی یک شقایق غرق خون شدن یعنی زاهد اما بت پرست  عشق یعنی همچو من شیدا شدن  عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه  عشق یعنی بیستون کندن بدست  عشق یعنی آب بر آذر زدن  عشق یعنی چون محمد پا به راه عشق یعنی عالمی راز ونیاز عشق یعنی با پرستو پر زدن عشق یعنی رسم دل بر هم زدن عشق یعنی یک تیمم یک نماز عشق یعنی سر به دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی خون لاله بر چمن عشق یعنی شعله بر خرمن زدن عشق یعنی آتشی افروخته عشق یعنی با گلی گفتن سخن عشق یعنی معنی رنگین کمان عشق یعنی شاعری دلسوخته عشق یعنی قطره ودریا شدن عشق یعنی سوز نی آه شبان عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار عشق یعنی سوختن و ساختن عشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی بی بال پرواز کردن در اوج عشق یعنی حس خوب زندگی عشق یعنی در رویا سیر کردن با معشوق عشق یعنی بی پروا بودن از دنیا عشق یعنی سکوت و در خود شکستن و توان فریاد زدن نداشتن عشق یعنی با تمام وجود خواستن

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:29  توسط ریحانه | 

خدایا! به من تحمل عقیده “مخالف“ ارزانی کن

خدایا! رشد عقلی و علمی، مرا از فضیلت “تعصب“، “احساس“ و “اشراق“ محروم نسازد.

خدایا! مرا همواره، آگاه و هوشیار دار، تا پیش از شناختن “درست” و “کامل” کسی یا فکری، -مثبت یا منفی- قضاوت نکنم.

خدایا! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان، اضطرابهای بزرگ، غمهای ارجمند، و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن، لذتها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.

 

نیایش

 

خدایا! اخلاص ! اخلاص !

و می دانم ای خدا ، می دانم که برای عشق زیستن و برای زیبائی و خیر ، مطلق بودن ، چگونه آدمی را به مطلق می برد، چگونه اخلاص این وجود نسبی را ، این موجود حقیری را که مجموعه ای از احتیاج هاست و ضعف ها و انتظار ها ، “مطلق “می کند!

در برابر بیشمار جاذبه ها و دعوت ها و ضرر ها و خطر ها و ترس ها و وسوسه ها و توسل ها و تقرب ها و تکیه گاه ها و امید ها و توفیق ها و شکست ها و شادی ها و غمهای همه حقیر - که پیرامون وجود ما را احاطه کرده اند و دمادم ما را بر خود می لرزانند ، و همچون انبوهی از گرگ ها و روبا ه ها و کرکس ها و کرم ها ، بر مردار «بودن » ما ریخته اند، با یک خود خواهی عظیم انقلابی ، که معجزه ی ذکر است و زاده ی کشف ِ بندگی ِ فروتنانه ی ِ خویشتن ِ خدایی ِ انسان است- ناگهان عصیان می کند ، عصیانی که با انتخاب ِ تسلیم ِ مطلق به حقیقت ِ مطلق ، فرا می رسد و از عمق ِ فطرت شعله می کشد و سپس با تیغ ِ بوداوار ِ بی نیازی و بی پیوندی و تنهایی ، “مجرد “می شود و آنگاه از بودا فراتر می رود و با دو تازیانه ی «نداشتن »و نخواستن همه ی آن جانوران آدم خوار را از پیرامون ِ انسان بودن خویش می تاراند و آنگاه، آزاد ، سبکبار، غسل کرده و طاهر ، پاک و پارسا، «خود »شده و «مجرد»و «رستگار» ! انسان شده و بی نیاز ، به بلند ترین قله ی ِ رفیع معراج ِ تنهایی می رسد و آنجا همه ی «من» های دروغین و زشت را ، که گوری است بر جنازه ی شهید ِ آن من ِ راستین و زیبا و خوب ، که همیشه در آن مدفون است و از چشم خویش نیز مجهول و از یاد خویش نیز فراموش ، فرو می ریزد،

با «ذکر» ، با «جهاد ِ بزرگ» و با «مردن پیش از مرگ» از درون ، به هجرت آغاز می کند ، هجرت از آنکه هست ، به سوی آنکه باید باشد.

تا…

به اخلاص میرسد و «بودنِ آدمی »به خلوص !خالص شدن برای او بروی او ،

اخلاص: «یکتایی»!

آری ، یک توئی !

آنگاه اینچنین «بنده ی خاشع »، که به بندگی خدا گونه ای شده است در زمین و اینچنین «دوستی خاکی»،

که در دوست داشتن ، خدائی شده است ، چه ! دوست داشتن اگر به اخلاص رسیده باشد ، دوست را با دوست مانند می کند

از زندگی زنده تر است و از خوشبختی جدی تر!

نیاز ، هراس، چشم داشت ، حق شناسی ، حق کشی ، خطر ، امنیت ، سود و زیان ، دشمنی ها و دوستی ها ، نفرین ها و آفرین ها ، شکست ها و توفیق ها ، شادی ها و غم ها…

که گرگ ها و کرکس هایی بودند ، وحشی و آدم خوار ، اکنون حشراتی شده اند بازیچه ی حقیر ِ مرد!

و مرد «جزیره ای در خویش »

در اقیانوس ِ وجود،

تنها و به خویش ،

اقلیمی از چهار سو ، محدود به خویش ، بی خطر ِ موج ،بی نیاز ِ ساحل

نیل به آب ، اما بی آلایش ِ آب ،

شکفته و گسترده در زیر بارش خورشید ، مکنده ی آفتاب!

و اکنون اوست که می تواند زندگی کند ،

تنها با طعام ِ عقیده و شراب ِ جهاد.

و بمیرد «شهیدوار»،

به همان زیبایی و درستی و آزادگی ، که زندگی می کند ، و اوست که چون صوفی نیست «شیعه» است ، بودائی نیست«مسلمان »است.

در همین معراج ِ تجرد نمی ماند ، باز می گردد ، به سوی خاک، بسوی خلق ، با کوله بار سنگین ِ مسئولیت:

بار سنگین ِ امانت،

تا بنگرد بر چهره ی یتیمی که بر او ، به خشونت ، تشر زده اند ، بر گرده ی اسیری که بر آن ، تازیانه ، خط ِ کبود ِ ستمی نقش کرده و بر گرسنه ی خاموشی که شرم ، مجال ِ مستمندی به وی نمی دهدو… بر نسلی که قربانی می شود و بر عصری که قهرمان می جوید و بر هر چه در زیر ِ آسمان می گذرد …

و او برای از دست دادن ، برای رنج کشیدن ، برای تحمل کردن و برای مردن تردید ندارد!

مرگ-

نه حلاج وار : “مرگی پاک ، در راهی پوک”

که علی وار : برای خشنودی ِ خدا یعنی در خدمت به خلق، برای او تنها کاری است در زندگی که خود نیز از آن سود می برد!

و علی ، تا لبه ی زهر اگین ِ پولاد را د پرده های مغزش حس می کند ، احساس می کند که بار سنگین آن امانتی که آسمان و و زمین و کوه های سنگ را می شکست ، از دوشش افتاد ، آزاد شد ! از شوق گوئی مژده ای را فریاد می کشد :

” به خداوند کعبه ، رها شدم ! “

اخلاص:

یکتائی در “زستن”،

یکتائی در “بودن”

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 8:31  توسط ریحانه | 

سهراب سپهری

اهل كاشانم

پيشه ‏ام نقاشي است

گاه گاهي قفسي مي‏سازم با رنگ،

 می فروشم به شما

تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

دل تنهايي ‏تان تازه شود

چه خيالي، چه خيالي، ... مي‏دانم

پرده ام بي‏جان است.

خوب مي‏دانم، حوض نقاشي من بي ‏ماهي است.

 

سهراب سپهري پانزدهم مهرماه 1307 در كاشان متولد شد و چند ماهي پيش از كودتاي 28 مرداد، در خردادماه سال 1332 دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا را به پايان رسانيد؛ علاقه به شعر و نقاشي در سهراب به موازات هم رشد يافت ، چنان كه پا به ‏پاي مجموعه شعرهايي كه از او به چاپ مي‏رسيد، نمايشگاه ‏هاي نقاشي او هم در گوشه و كنار تهران برپا مي‏شد و او گاهي در كنار اين نمايشگاه‏ ها شب شعري هم ترتيب مي‏داد؛ تلفيق شعر و نقاشي در پرتو روح انزوايي و متمايل به گونه‏اي عرفان قرن بيستمي، هم به شعر او احساس و نازك بيني هنرمندانه ‏اي مي ‏‏بخشيد و هم نقاشي او را به نوعي صميميت شاعرانه نزديك مي‏كرد.

تخيل آزاد، سوررئاليسم خفيف، جستجوي روابط متعارف اشياء، مفاهيم آميخته با خيال پردازي از مشخصه ‏هاي آشكار شعر سهراب است. همين ويژگي‌‏‌‏ هاست كه در نظر برخي وي را به تمايلات سبك هندي و قابليت مقايسه با بيدل دهلوي، شاعر عارف و خيال پرداز سده دوازدهم هند نزديك كرده است.

سفرهاي سهراب به غرب و شرق عالم و ديدار از رم، آتن، پاريس و قاهره، تاج محل و توكيو براي او بیشتر سلوك روحي و معنوي و سير در نفس به حساب مي‏آمد تا گشت و گذار و جهان ديدگي و سير در آفاق.

پيشتر از آن كه به هند و ژاپن سفر كند با فكر و انديشه بودايي و سلامت عارفانه پيشينيان آشنايي داشت، اين سفر آشنايي و علاقه او را عمیق تر كرد و در مجموع به هنر او سيرتي عارفانه و پارسايانه بخشيد.

سفر به ژاپن كه به قصد آموختن حكاكي روي چوب، آهنگ آن كرده بود، به او چيزهايي ديگر نيز آموخت؛ اينكه شعرهاي سهراب سپهري را گاهي در حال و هواي "هايكو" يافته ‏اند، اين كه سپهري به داشته ‏هاي خود خرسند و به شهر و ديار و طبيعت  رهاي اطراف شهر خود كاشان پاي بند است، هر چند اندك مي‏تواند نتيجه تاثير اين گونه سفرها باشد، چنان كه توجه او به طبيعت هم در نقاشي و هم در شعر نيز از اين تاثير بلكي دور نمانده است.
او چشم به طبيعت داشت و از پيرامونيان خود، كه شايد تنها اندكي از آنان از صداقت و صميميت انساني بالايي برخوردار بودند، پرهيز مي‏كرد:

 

به سراغ  من اگر مي‏آييد

نرم  و آهسته بياييد

  مبادا كه ترك بردارد

چيني  نازك  تنهايي  من

 

علاقه سهراب به هنر و مكتب‏هاي فلسفي شرق دور، معروف است. اين علاقه را وي با آگاهي توام كرده بود. او به مطالعه در فلسفه و اديان بسيار علاقمند بود.

سهراب ابتدا در دهه 1330 به عنوان نقاشي نوپرداز به شهرت رسيد، كار شعر را هم از همان ايام آغاز كرده بود. نخستين مجموعه شعر او "مرگ رنگ" در سال 1330 به چاپ رسيد.

" زندگي خواب‏ها" را در سال 1332 و " آوار آفتاب" و" شرق اندوه" هر دو را به سال 1340 عرضه كرد. در اين مجموعه هاي نخستين او گه‌‏ گاه طنين صداي نيما يوشيج  به گوش مي‏رسيد؛ اما مجموعه هاي  بعدي  يعني " صداي پاي آب"، "مسافر" و به ويژه "حجم سبز" كه در سال 1346 انتشار يافت، هيچ صدايي جز صداي آشناي خود او نيست؛ هر چند برخي در واپسين شعرهاي سپهري رنگي از زبان انديشه فروغ را ديده و در نتيجه از پاره‏اي جهات شهرت آن دو را قابل مقايسه دانسته‏ اند.

مجموعه اين هفت كتاب به همراه يك كتاب ديگر او به نام " ما هيچ، ما نگاه"، كه قبلاً نيز منتشر شده بود در سال 1356 يك جا در مجموعه ‏اي با عنوان هشت كتاب به چاپ رسيده كه بعد از آن بارها تجديد چاپ شده است. شعر سهراب در ابتدا با انكار و انتقاد مواجه شد. شاعران و منتقدان ملتزم پيش از انقلاب، شعر و شيوه شاعري او را نكوهيدند و او را منفي ‏نگر، بي‏ مسئوليت و رويگردان از جامعه و مردم معرفي كردند. اما سهراب بي ‏توجه به اين نكوهش‏ها و جار و جنجال‏ها به كار خود ادامه داد و سر به شعر و نقاشي خود فرود آورد. او به قضاوت ديگران كاري نداشت. گويي مي‏دانست روزي فرا خواهد رسيد كه شعرش قبول عام پيدا مي‏كند. از اين رو آرام و بي ‏سر و صدا سر به كار خويش داشت و آنچه را كه به اشراق و ادراك هنري دريافته بود. به پرده رنگ و به واژه‏اي به نرمي آب و لطافت آبي آسمان‏ها تسليم مي‏كرد، برترين ويژگي شعر سهراب غناي آن از نظر جوهر شعري است، چيزي كه در آثار كمتر شاعري به اين زلالي مي‏توان يافت.

از لحاظ ساخت و قالب، شعر او در اكثر موارد آهنگين ارائه شده است. سهراب با استفاده از صداها و كلمات، موسيقي مي‏آفريند، موسيقي نرم و رويا برانگيز شعر سهراب با هيچ شاعر، ديگري اشتباه نمي‏شود و همين امر هنجار برجسته سبك او را به ويژه در كارهاي اخيرش مشخص مي‏كند. پيوند كلمات و همنشيني تصويرها در شعرهاي او بديع و پاكيزه از كار در آمده است.

اين تصويرها بيشتر از آن كه در طبيعت قابل لمس باشد، در ذهن و روح خواننده حس مي‏شود و با ادراك انساني او در مي‏آميزد. سهراب سپهري در ميان انبوه شاعران نيمايي پيش از انقلاب، شاعري استثنايي بود كه از همه جنجال‏ها روشنفكرانه و غرب گرايانه پا كنار كشيد. او براي بسياري بهترين نمونه يك هنرمند واقعي بود. انساني وارسته كه به استعداد و توانايي ذاتي خويش تكيه داشت، تنها زيست و در اين تنهايي از نيرنگ، دورويي و تقلب دور بود، گويي تمام فضيلت‏هاي يك هنرمند اصيل و نجيب ايراني را در خود داشت.

سپهري روز اول ارديبهشت ماه 1359 در اثر ابتلاي به بيماري سرطان خون درگذشت. با آن كه شعر وي حاوي فضيلت‏هاي گمشده انساني بود در زمان حياتش مقبوليت عام پيدا نكرد، اما بعد از انقلاب و به ويژه از دهه 1360 به بعد گروهي از شاعران و منتقدان به شعر وي روي آوردند و بر شعرش نقد و تفسير نوشتند.

ابیات زیر گزیده ای از اشعار سهراب است که با نام "مرغ پنهان "در کتاب "مرگ رنگ" به چاپ رسیده که سادگی و آراستگی آمیخته با ذوق هنری وی را به خوبی نشان میدهد .

با مرغ پنهان

حرف ها دارم

با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم

و زمان را با صدايت مي گشایی!

چه ترا دردي است

كز نهان خلوت خود مي زني آوا

و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟

در كجا هستي نهان اي مرغ

زير تور سبزه هاي تر

يا درون شاخه هاي شوق؟

مي پري از روي چشم سبز يك مرداب

يا كه مي شويي كنار چشمة ادراك بال و پر؟

هر كجا هستي، بگو با من.

روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.

آفتابي شو!

رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.

مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.

و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.

روز خاموش است، آرام است.

از چه ديگر مي كني پروا؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 14:32  توسط ریحانه | 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 9:47  توسط ریحانه | 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 8:18  توسط ریحانه | 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 8:16  توسط ریحانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
همیشه دلم برای نوشتن دلتنگ است همیشه نگاهم بی فروغ از دیدن روی ماه همیشه آسمان بغضش را برای من نگه می دارد تا باور کنم که تنها من دلشکسته نیستم پاییز یادم می اورد که خزان را بهاری شاید در برگیردو برای نسیم وصال راشاید به ارمغان آورد

پیوندهای روزانه
عاشقانه ها
ilammusic
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
پیوندها
ذکر
یاد یاران
بوسه عشق
کودک
شروع یک کابوس
عمیق تر
مسعود ده نمکی
فرشته من
دل هوای تو کرده
عصر پدیده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM